قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
188
تاريخ الفي ( فارسى )
داد هيچ احدى را ميسّر نشده ، فراخور اين نعمت شكرانهء الهى را به جاى بايد آورد . پس عبد اللّه بر خود قرار داد كه به شكرانهء اين فتوحات از نيشابور احرام به عمره تا حجّ بندد . پس قيس بن هيثم [ سلمى ] را در نيشابور ، احنف بن قيس را به مرو و طالقان ، خالد بن عبد اللّه را در خراسان و بادغيس و در ولايت غور و غرجستان خليفهء خود گردانيد و خود متوجّه حجاز شد . چون به مدينه رسيد امير المؤمنين عثمان ، رضىّ اللّه عنه ، بعد از وقوف بر كيفيّت نذر وى را ملامت نمود كه : چندين مشقّت چرا كشيدى . بايستى كه از ميقات معهود محرم مىگشتى تا بر تو آسان مىشدى . و در اين سال يزدجرد كه آخر ملوك عجم از آل دارا بود كشته شد . مدّت سلطنت او بيست سال بود ، از آن جمله چهار سال در رفاهيت و عيش حكومت كرد و شانزده سال به محاربهء اهل اسلام گرفتار بود ، و تشويش و محنت بسيار كشيده آخر الامر در ولايت مرو در خانهء آسيابانى مقتول گشت و آتشكدهء سلطنت آل دارا كه مدّت دويست و پنجاه سال اشتعال داشت به باد رفت . مورّخان در كيفيّت قتل او اقوال بسيار آوردهاند . واضح آن است كه چون از جنگ نهاوند فرار نمودند به خراسان آمد - چنانچه سابق گذشت - و رخت اقامت در مرو گشاد و مقدار چهار هزار مرد از هزيمتيان عجم نزد او جمع شدند و به انواع فسق و فجور و اقسام لهو و لعب مشغول شد . و چون اسراف و اتلاف از حدّ گذرانيده بود و دخل ولايت به خرج وفا نكردى بالضّروره ظلم و جور با فسق و فجور ، كه هلاك ملك است ، ضم شد و ماهويه را كه يكى از رؤساء كفره فجرهء خراسان بود در پاى حساب چند ساله كشيد ؛ حال آنكه قبل از وصول يزدجرد به مرو ماهويه بنابر تفرّس اين امور از اداء احوال او رعايت حزم كرده و خود را به خاقان چين وابسته بود . در اين ولا از كيفيت معاش او با رعيت خراسان خاقان را پنهانى اعلام نمودند . معروض داشت كه : اگر لشكرى از آن جانب مىآيد با اهالى اين ديار موافق شده يزدجرد را از سر مرو رفع مىكنم . خاقان هفت هزار سوار نامدار با شوكت و جمعيّت تمام به مقاومت ماهويه فرستاد . چون خبر آمدن لشكر به سمع يزدجرد رسيد از ماهويه استفسار نمود كه آمدن لشكر را سبب چيست ؟ گفت : غالبا كه خاقان شنيده كه عرب با تو قصد محاربه دارد اين لشكر را جهت مدد تو فرستاده . يزدجرد غافل به آن مردمفريب مغرور شده در طرب و عيش بود . شبهنگام لشكر خاقان به دلالت ماهويه ابواب قصر يزدجرد را به نوعى فروگرفتند كه طريق برآمدن ممكن نبود . وى بعد از وقوف بر حقيقت حال بعضى از خدّام را فرمود تا به كمند او را از بام قصر بر زمين رسانيدند و به طريق خفيه از ميان قوم كنار جسته تا به خانهء آسيابانى رسيد و پناه به آنجا برد . آسيابان طمع بر تاج مرصّع و ملمّع او برده او را به تملّق تمام در خواب ساخت .